ما را که با یه نگاهی عاشق خودت کردی
تا اینجای راه ما رو دنبال خودت کشاندی
آتش عشق رو توی اعماق وجودمان کاشتی
مگه از ما چه بدی دیده ای
که یه نگاه را از ما دریغ می کنی؟
لااقل یه بار هم که شده
یه نگاه کوچک واسه ما بکن
یه لبخندت هم ما رو کفایت میکند.
مهدی جان
به عشق تو بود که خداوند در ماه شعبان یه پسری به ما عنایت کرد
و به عشق تو بود که نامش را مهدی نهادم
مولای من
الان مهدی ۴ ساله ست
و هر روز سراغ تو رو میگیره
مهدی جان
دلم تنگه
نذار امروز هم آفتاب پشت کوه ها غروب کنه
و دوباره ما در حسرت یه نگاه باشیم
مولا جان
بگذار کف پا های مبارکت سرمه چشممان باشد.
بگذار نور سیمای تو قلب تاریک ما را یه شب
فقط یه شب روشن کند
می دانم که من ارزش دیدن رویت را ندارم
ولی
عشق عقلم را اسیر خود کرده است.
و این عشق باز با حرارتی بیشتر در کوچه پس کوچه های انتظار می ماند و
تا جمعه ای دیگر

