تو چه کرده اي که هنوز از پس از قرنها، نام تو در اهتزاز است و شرح خون تو، تفسير آيه هاي نازل نشده خداوند است؟ تو چه کردهاي که خروش عاشقانه عارفان از خيال نام تو جان مي گيرد و فرياد بيداري بي قراران از طلب عشق تو آغاز ميشود؟ تو چه کردهاي که سوداي سلام بر تو در قلب من غوغا ميکند و دلم از تکرار نام تو شور مجنوني آن بالا ميگيرد؟
تو چه کردهاي که پيشاني ها در سجاده نام تو به سجده مي افتند و قلبها در قنوتهاي عاشقانه شان، پيش تو مي شکنند؟ تو چه کرده اي که آبها سلام تو را سر مي کشند و رودها رواني سرمستانهشان را قبله نام تو سيلان مي کنند؟ تو چه کرده اي که باران بر تو نمي بارد و در خويشتن خويش سوگوار قطرههاي اشک توست. باران از تو خجالت زده است که آن ظهر نباريد. قطره هايش، اشکهايش، حالا بر زمين تو سوگوارانه فرو مي افتند و از شرم در خاک فرو مي روند.
تو چه کرده اي که هنوز من، وقتي براي تو مي نويسم آن بغضهاي پنهانم پيدا مي شوند و آفتاب جمال تو را مي بينم که با چشمهاي شگرفت به زمين نور مي پراکني. تو چه کرده اي که آسمان هم نمي دانم تا کي غروبهاش را به ياد تو سرخ ميآرايد؟ اي مسيح جاودانه من! بي تو بهار نميآيد و لاله داغدار نمي شود! و زمين حجم اندوه را تجربه نميکند. من بي تو بهانه ندارم، يک حرف عاشقانه ندارم، ساده بگويم، حرفي براي گفتن ندارم!
عاشورا، راز زنده ماندن حقيقت است. براستي که هيچ حادثه اي اندوهبارتر از اندوه عاشورايي در رساندن مفهوم حقيقت به انسان نيست. اين حقيقتي روشن است که سوزناکي غم هاي عاشورا پايان ناپذير است. اندوهباري اين مصيبت از آنجاست که ناکسان تير بر خورشيدي مي افکندند که او خود نه براي خويشتن که براي همه مي تابيد حتي بر آنان، آنها که شمشيرهاي نادانيشان را بر شعاع نورهاي او مي کشيدند.
مرثيه عاشورا، مرثيه دردناک انسان است. پايندگي اين سوگ به پايندگي آدميت است.انسان در سوگ خود مي نشيند تا مرثيه از دست رفتن همه کرامت را بسرايد و بار ديگر چشم بگشايد و بيدار کند و بيدار بماند که همه ارزشهاي انساني از تيررس نامرديها در امان باشد. عاشورا تذکره بزرگ اهل حقيقت است. گردش وسماعي است در حريم حرم عشقي آن چنان پاک که هيچ جنون عاشقانهاي به آن نمي رسد.
منبع: ایسنا

